تبليغاتX
سرزمین...

سرزمین...

سلام دوستان عزیز...

امیدوارم حالتون خوب باشه...

تولد امام رضا را خدمتتون تبریک میگم...

امیدوارم به همه شما که به نوعی جشنی گرفتین خوش گذشته باشه

(چه جشنای اینجوری و چه جشنای اونجوووووووووری!)

منم یه جورایی تو جشن بودم هم اینجوریاش و هم...

چرا تعجب میکنی مگه ما دل نداریم، تازه! جشن ما که کاملا سالم بود...

شما چی؟

 

 

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:8 توسط marcos| |
چتر حمایت او را احساس می کنی زمانی که خواهر توست...

گرمای محبت او را احساس می کنی زمانی که دوست توست...

هیجان و عشق او را احساس می کنی زمانی که عاشق توست...

از خود گذشتگی او را احساس می کنی زمانی که همسر توست...

پرستش و ایثار او را احساس می کنی زمانی که مادر توست...

دعای خیر او را احساس می کنی زمانی که مادر بزرگ توست...

از هنوز او استقامت دارد...

او بسیار ظریف و شکننده است....

بسیار شوخ و شیطان...

بسیار فریبا..

بسیار بخشنده...

بسیار خوش آهنگ...

او یک زن است...

او یک زندگی است...

به او احترام بگذار و به او عشق بورز...

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 18:19 توسط marcos| |
در باغي رها شده بودم.
نوري بيرنگ و سبك بر من مي وزيد.
آيا من خود بدين باغ آمده بودم
و يا باغ اطراف مرا پر كرده بود؟
هواي باغ از من مي گذشت
و شاخ و برگش در وجودم مي لغزيد.
آيا اين باغ
سايه روحي نبود
كه لحظه اي بر مرداب زندگي خم شده بود؟

ناگهان صدايي باغ را در خود جاي داد،
صدايي كه به هيچ شباهت داشت.
گويي عطري خودش را در آيينه تماشا مي كرد.
هميشه از روزنه اي ناپيدا
اين صدا در تاريكي زندگي ام رها شده بود.
سرچشمه صدا گم بود:
من ناگاه آمده بودم.
خستگي در من نبود:
راهي پيموده نشد.
آيا پيش از اين زندگي ام فضايي ديگر داشت؟

ناگهان رنگي دميد:
پيكري روي علف ها افتاده بود.
انساني كه شباهت دوري با خود داشت.
باغ در ته چشمانش بود
و جا پاي صدا همراه تپش هايش.
زندگي اش آهسته بود.
وجودش بيخبري شفافم را آشفته بود.

وزشي برخاست
دريچه اي بر خيرگي ام گشود:
روشني تندي به باغ آمد.
باغ مي پژمرد
و من به درون دريچه رها مي شدم.
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 0:15 توسط marcos| |
صدا میزند که آمدم...
پیک فرستاده که نزدیک شمایم...
صدا میزند پر شورتر از همه...

پاییزم...
می شنوید صدایم را؟
می بارم... میوزم...
بر زمین و باغ و بوستانها...
بر سر کوچه های بی پروا...
چه شنیدنی است صدا...
صدای اناری که میخواهد کس را که بچیند ز تن لرزان درختش...
صدای برگ مُوی رنگ پریده، در خزان زندگی...

و چه زیباست این مرگ تدریجی دنیا...
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 2:30 توسط marcos| |
امشب باز چشم بر آسمان دوخته ام...
شايد ستاره چشمت بدرخشد و بيابمت...
و يا قطره اي از اشکانت مرا به سوي تو بکشاند...
ولي جز سياهي نيست...
نم باراني نيست...
تنهايي من سکوتم را به فرياد مي کشد...
و سکوت تنهايي ام را...
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 12:26 توسط marcos| |

     بازامشب عشق تنها مي شود

                                        زخم سهم فرق مولا مي شود
 
      آفتاب عشق گلگون مي شود

                                         سينه سجاده پر خون مي شود

      پشت نخل آرزو خـم مي شود

                                         داغ حسرت سهم آدم مي شود

      جاده مي ماند غريب و بي سوار      

                                        ذوالفقـار عــدل می گیـرد غبـار

شبهاي قدر فرصتي است براي نفس كشيدن ...
                                                                                       ملتمس دعا...

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 17:27 توسط marcos| |

گرانبار شد ، گوشم از پند ها 

 
برآنم ، که تا بُگسلم بَندها
 

هر آن دل ، که شد بسته ی دام ِ عشق  


رهایی نیابد به ترفندها 


پرستنده ام بر تو ، ای خانه سوز 


کجا ترسم ، از شرم ِ پیوند ها 

 
ز تنهاییم ، باغ ِ دل تیره بود  


تو جانش دمیده به لبخند ها  


کنون ، چامه گویم بران روی و موی 

 
در آغوش ِ هر چامه ، گل قندها 

 
به افسون ِ آن چشم ِ مستت که هست  


مرا تکیه پروردِ سوگندها 


که از شور ِ مهرت ، چنان سرخوشم  


که بر کام ِ دل ، آرزومندها  


مرا بندگی بین و در سایه گیر  


که شرط است ، لطف از خداوندها 
 

تو نور ِ دلی ، ای فروزنده بخت 

 
که بازت نجویم همانند ها 

 
خوش آندم ، که افشانمت جان به پای  


چو بر گونه ی آذر ، اسپند ها  

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 6:50 توسط marcos| |